نی قصه ی آن شمع چگل بتوان گفت
نی حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است که نیست
یک دوست که با او غم دل بتوان گفت
◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست
سخن شناس نهای جان من خطا این جاستسرم به دنیی و عقبی فرو نمیآید
تبارک الله از این فتنهها که در سر ماستدر اندرون من خسته دل ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاستدلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب
بنال هان که از این پرده کار ما به نواستمرا به کار جهان هرگز التفات نبود
رخ تو در نظر من چنین خوشش آراستنخفتهام ز خیالی که میپزد دل من
خمار صدشبه دارم شرابخانه کجاستچنین که صومعه آلوده شد ز خون دلم
گرم به باده بشویید حق به دست شماستاز آن به دیر مغانم عزیز میدارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماستچه ساز بود که در پرده میزد آن مطرب
که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواستندای عشق تو دیشب در اندرون دادند
فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست
◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
زاهد پشیمان را ذوق باده خواهد کشت
عاقلا مکن کاری کآورد پشیمانیگر تو فارغی از ما ای نگار سنگین دل
حال خود بخواهم گفت پیش آصف ثانی
◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینمالا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینمجهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینمز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل
بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینمجهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی
که سلطانی عالم را طفیل عشق میبینماگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینمصباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز
که غوغا میکند در سر خیال خواب دوشینمشب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین
اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینمحدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد
همانا بیغلط باشد که حافظ داد تلقینم
◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
در خرابات مغان نور خدا میبینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه خدا میبینم
خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا میبینم
سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما میبینم
هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چهها میبینم
کس ندیدهست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا میبینم
دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما میبینم◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ورنه با تو ماجراها داشتیم
شیوه چشمت فریب جنگ داشت
ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاین همه قلب و دغل در کار داور میکنند◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
عیب رندان مکنای زاهد پاکیزه سرشت
که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت
من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش
هر کسی آن دروَد عاقبت کار که کشت◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
تا دل شب سخن از سلسله موی تو بود
دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت
باز مشتاق کمانخانه ابروی تو بود
هم عفاالله صبا کز تو پیامی میداد
ور نه در کس نرسیدیم که از کوی تو بود
عالم از شور و شر عشق خبر هیچ نداشت
فتنه انگیز جهان غمزه جادوی تو بود
من سرگشته هم از اهل سلامت بودم
دام راهم شکن طره هندوی تو بود
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
به وفای تو که بر تربت حافظ بگذر
کز جهان میشد و در آرزوی روی تو بود
◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا رابده ساقی می باقی که در جنّت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلّا رافغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما راز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی ست
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا رامن از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا رابدم گفتیّ و خرسندم، عفاک الله نکو گفتی
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا رانصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا راحدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما راغزل گفتیّ و دُر سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عِقد ثریّا را◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
شب وصل است و طی شد نامه هجر
سلام فیه حتی مطلع الفجردلا در عاشقی ثابت قدم باش
که در این ره نباشد کار بی اجرمن از رندی نخواهم کرد توبه
ولو آذینتی بالهجر و الحجربرآی ای صبح روشن دل خدا را
که بس تاریک میبینم شب هجردلم رفت و ندیدم روی دلدار
فغان از این تطاول آه از این زجروفا خواهی جفاکش باش حافظ
فأن الربح و الخسران فی التجر◆◆◆◆◇◇⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰⊱⋇⊰◇◇◆◆◆◆
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمراز دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمراین یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمرتا کی می صبوح و شکر خواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمروی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمراندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمردر هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست
زانرو عنان گسسته دواند سوار عمربی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمرحافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر